love
دل من با تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله ها رو برداري
تو توانايي بخشش داري
دست هاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من آرامش مي بخشد
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
فقط در حد یک لبخند لبت و قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی بیا و شمع و
روشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم
باش
کنار چشمه ی رویا یه لحظه خواب شریکم
باش
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم
برای آخرین بار برای تو بمیرم
گریه نکن که اشکات برای من یه درده
تحمل غم تو منو دیوونه کرده
هیچکی مث من تو رو دوس نداره اینو از تو
چشام میتونی بخونی
تو بودی جونم و عمرمو کسی که می
خواستم
قسم راستمو که می خوای بدونی
واسه ی عشق تو همه چی دادمو به جز
غرورمو که اونم رفته به باد
بود و نبودم و
همه وجودم
و
واسه تو دادمو تو میگی منو نمی خوای
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@
نبودش @@@@@@@@@@امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
من ز پای جان گشودم رشته ی دلبستگی ها / تا
مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها
با بریدن ها دل از آشوب دریا شست ساحل / موج
بی آرام شد پیوسته از پیوستگی ها
گرمی وشوری ندارد سازسیل ازتنب رفتن/ نغمه
جویی را روان کرد اشکم ازآهستگی ها
جست و جو رااما رفتم، بیاانگشت حیرت / منزلی
بنما، برآسایم مگر زین خستگی ها
اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم
در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم
آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی کا ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم
یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست
ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم
...............................
از بهـــر خــدا عشق دگر بــــــار مــــداریــد
در مجلس جـــان فکر دگـــر کار مداریــــــد
بار دگــر و کار دگر کفــــــر و محــالــسـت
در مجلس دیـــــن مـــذهب کفــار مــداریــــد
در مجلس جـــان فکــر چنانست کــه گفتــــار
پنهـــان چو نمی مانــد اضمــــار مـداریــــــد
گــــر بانگ نیاید ز فســــا بــــوی بیــایـــــــد
در دل نظـــــر فاحشه آثـــــار مـــــداریــــــد
آن حـــارس دل مشرف جان سخت غیورست
با غیــرت او رو سوی اغیـــار مــــداریـــــد
هر وسوسه را بحث و تفکــر بما خـوانیــــــد
هــــر گمشده را سرور و ســــالار مــداریــد
یاقوت کــرم قــوت شما بـــــاز نگیـــــــــــرد
خـــــود را گــرو نفس علف خـــوار مداریــد
العزه الله جمیعــــــــا چــــــــو شنیــــــــد یت
خـــاطر به ســــوی سبلت و دستـار مداریـــد
چـــون اول خط نقطه بــــــد و آخــــر نقطــه
خـــــود را تبــع گـــردش پرگار مـــداریـــــد
در مشهـــد اعظم به تشهـــــــد بنشینیـــــــــــد
هش را بـــه ســوی گنبـــد دوار مـــداریــــــد
انکـــار بسوزد چـــو شهــادت بفــــــــــروزد
با شاهـــــد حـــق نکرت انکـــــار مـــداریـــد
یک نیم جهــــان کرکس و نیمش چــو مــردار
هین چشــــم چـو کرکس سوی مردار مداریـد
آن نفس فـــریبنــده که غــرست و غرورسـت
هین عشق بـــرآن غــره غـــــــرار مــداریـــد
گه زلف بـــرافشانــد و گــه جیب گشــایــــــد
گلگونـــه او را بجـــز از خــــار مــــداریـــد
او یـــــار وفـا نبود و از یـــــــار ببــــــــــرد
آن ده دلـــه را محـــرم اســرار مــــداریـــــد
او باده بریزد عــوضش ســرکه فــروشـــــــد
آن حـــامضه را ســـاقــی و خمــار مــداریــد
مـــا حلقه مستان خــوش ســــاقی خــویشیـــم
مـــا را سقط و بارد و هوشیـــار مــــداریــــد
گـــر ناف دهی پشک فروشد عـــوض مشک
آن نــــاف ورا نــافــه تاتــــــار مـــــداریـــــد
چـــون روح برآمـــد به ســـر منبر تذکیــــــر
خـــــود را سپس پـــرده گفتـــــــار مـــداریـد
http://www.oxinads.com/showbannerjs.php?uid=15630&adid=292">>
تو ای همیشه همسفر مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس همیشه تنها بنویس
زآب و خاک اتش و باد برای فردا بنویس
تو جان من باش وبگو به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو
نفس اگر امان نداد روی خوشی نشان نداد
رفت ودوباره بر نگشت مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من نام نشان من تو باش
بگو حکایت مرا قصه ی هجرت مرا
توشه ای از غزل ببخش راه زیارت مرا
تو جان من باش وبگو جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو
نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد
به این همیشه نا تمام زمان اگر امان نداد
تو جان من باش وبگو زبان من باش و بگو
بر سر گل دسته ی عشق اذان من باش و بگو
بگو که مثل من کسی به پای عشق سر نداد
ازآن سوی آبی آب خبر نشد خبر نداد
تو جان من باش وبگو به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو
به یاد من باش و بگو میلاد من باش و بگو
جانان من باش و بگو به یاد من باش و بگو

خیز از جا, پی آزادی خویش خواهر من ,ز چه رو خاموشی
خیز از جای که باید زین پس خون مردان ستمگر نوشی
کن طلب حق خود ای خواهر من از کسانی که ضعیفت خوانند
از کسانی که به صد حیله و فن گوشه ی خانه تو را بنشانند
تا به کی در حرم شهوت مرد مایه ی عشرت و لذت بودن
تا به کی همچو کنیزی بد بخت سر مغرور به پایش سودن
باید این ناله ی خشم آلودت بی گمان نعره و فریاد شود
باید این بند گران پاره کنی تا ترا زندگی آزاد شود
خیز از جای و بکن ریشه ی ظلم راحتی بخش دل پر خون را
جهد کن جهد که تامین کنی بهر آزادی خود قانون را

من خورشید هزار پاره ی عشق را بر خاک وطن می آویزم
ای وارثان پاکی
من آخرین نگاهم
بر آسمان آبی این خاک و خلیج همیشگی فارس خواهد بود
در آسمان عشق من , نوری نمی تابد چرا
یکدم ز رنج زندگی چشمم نمی خوابد چرا
شمعی که بی پروانه شد ,باید که خود تنها بسوزد
مجنون دشت بی کسی ,باید که بی لیلا بسوزد
کسی حرف منو انگار نمی فهمه,
مرده
زنده
خواب
و
بیدار
نمی فهمه!!
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درد ما رو در و دیوار , نمی فهمه
واسه ی
تنهایی خودم دلم می سوزه
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم
جوانی...می تازیم و گرد و خاک می کنیم...
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شدیم
به اسم غرور
دیواری را برای پشت سر نهادن نمی بینیم
سرا پا شور...
برد و باخت را می شناسیم؟؟
آشنایم با شعور؟
و جدایم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم...
چیزی از جنس جستجو...
چیزی مثل خیال , یه آرزو
وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ
بر سر راه نگار فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟
تو براش گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
دلبرت خنده کنه با دگران
تو بسوزی و براش گریه کنی .
دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟؟
تو براش گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهی ها از آب جدا شوی
بتپی , مجنون شوی , تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقدر سخته خدایا
...............
شاید اینجوری بفهمی که چرا نمی تونم همه چیز رو بیان کنم
دوستت دارم
این جمله را بارها تکرار کرده ام
در سکوت و تنهایی شب
یاد او که به سراغم می آید
چنان لرزشی بر پیکر بی جانم می اندازد
و دردی وجودم را فرا می گیرد
که گویی تمامی ندارد .
قلبم چون تکه سنگی سخت و سنگین
سینه ام را می فشارد
گویی زمانش رسیده ,
و دمی باز نخواهد گشت
و من آرزوی او را در سر می پرورانم
با همین افکار به خواب می روم
و در خواب می بینمش!