تبليغاتX
عشق

عشق

love

نمي خواستم مثل اشكاش يك روز از چشاش بيفتم . چي شده اون همه احساس اينو هرگز نمي دونم ديگه بسمه شكستن نميخوام عاشق بمونم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 4:51 PM  توسط xx  | 



 شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 5:39 PM  توسط xx  | 

چند سايت قشنگ و ديدني!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:13 PM  توسط xx  | 

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست همه دريا از آن ما كن اي دوست دلم دريا شد و دادم به دستت مكش دريا به خون پروا كن اي دوست .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:12 PM  توسط xx  | 

شعله ي رميده

ميبندم اين دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعله ي نگاه پريشانش . ميبندم اين دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادي رسوايي تا قلب خامشم نكشد فرياد رو ميكنم به خلوت و تنهايي . اي رهروان خسته چه مي جوييد در اين غروب سرد ز احوالش او شعله ي رميده ي خورشيد است بيهوده ميدويد به دنبالش . او غنچه ي شكفته ي مهتابست بايد كه موج نور بيفشاند بر سبزه زار شب زده ي چشمي كاو را بخوابگاه گنه خواند . بايد كه عطر بوسه ي خاموشش با ناله هاي شوق بياميزد در گيسوان آن زن افسونگر ديوانه وار عشق و هوس ريزد . بايد شراب بوسه بياشامد از ساغر لبان فريبايي مستانه سر گذارد و آرامد بر تكيه گاه سينه ي زيبايي . اي آرزوي تشنه بر گرد او بيهوده تار عمر چه مي بندي ؟ روزي رسد كه خسته و وامانده بر اين تلاش بيهوده مي خندي . آتش زنم به خرمن اميدت با شعله هاي حسرت و ناكامي اي قلب فتنه جوي گنه كرده شايد دمي ز فتنه بيارامي . مي بندمت به بند گران غم تا سوي او دگر نكني پرواز اي مرغ دل خسته و بيتابي دمساز باش با غم او , دمساز .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:11 PM  توسط xx  | 

گريزانم

گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند . ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند . از اين مردم كه تا شعرم شنيدند به رويم چون گلي خوشبو شكفتند . ولي آندم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بدنام گفتند .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:10 PM  توسط xx  | 

باران

واي باران باران شيشه پنجره رو باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 5:7 PM  توسط xx  | 

be name eshgh

مي خواستم به بلنداي نامت شعري بگويم تمام قافيه ها حقير شدند واژه اي همتاي نامت رنگ حضور ندارد به نام نامي عشق ناميد مت جز تو قافيه اي براي عشق نيست
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:51 PM  توسط xx  | 

khterate monzavi

30000كاشف ,يكي خاطره مرا كشف نكرد,خاموشي براي تمام اين كلمات جان صبوريست ,كمي با نقطه مجهول كنار بيا خطها همه راست نيستند زمين نا برابر است با وزن آفتاب روي درختان مرده خاطرات مرا بنويس يا تيغه تبري خاطرات منزوي مرا,خواهد شكست!يا دختر كبريت فروش گرم ميشود!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:50 PM  توسط xx  | 

be man ?

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست همه دريا از آن من كن اي دوست دلم دريا شد و دادم به دستت مكش دريا به خون پروا كن اي دوست
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:49 PM  توسط xx  | 

bi to

بي تو بودن سخت است با تو بودن آسان حرفها بايد زد با دو چشم گريان
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:48 PM  توسط xx  |