ميروي تا ساحل رويا ، خدا همراه تو
ميروي آن سو تر از دريا خدا ، خدا همراه تو
با خودت جز ياد چشمانم نبردي يادگار
ميرود اين خاطراتم تا خدا ، همراه تو
ميروي و باد رد كفشهايت مي برد
باز هم من مي شوم تنها ، خدا همراه تو
موج در موج است و طوفان در كمين لحظه ها
اي دريغا كاش بودم ناخدا همراه تو
در هجوم خيس باران ميروي تنها شبي
غم مخور ، اما تو اي زيبا خدا همراه تو
انتهاي كوچه و يك سايه ممكن نيست ، آه
جز تو ديدم يك نفر آيا ؟ خدا همراه تو
مي روي ، باشد برو اما فقط يادي بكن
گريه هاي واپسينم را ، خدا همراه تو
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت
10:22 PM  توسط xx
|
دلتنگ ، خسته ، بي هيجان پشت پنجره
كز كرده ايستاده زمان پشت پنجره
هرشب براي چيدن ماه نگاه تو
در من خلاصه است جهان پشت پنجره
پاييز مي وزد به هواي هميشه ام
با لهجه بهار بخوان پشت پنجره
پيچيد در هواي دلم رعد ياد تو
يعني شكست بغض خزان پشت پنجره
باران گرفت ، شاعر ديوانه تا ابد
با خاطرات خيس ، بمان پشت پنجره
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت
10:21 PM  توسط xx
|
شب ما نيمه شد و وعده ديدار گذشت
حيف از اين عمر كه در هجر رخ يار گذشت
دل ما خون شده ،امشب ز فراقش چه كنم
كوس رسوايي ما از سر بازار گذشت
به عبث تا به سحر عمر من و ساقي و شمع
همه از دست شد و اين همه پندار گذشت
به دعا كي بتوان يافت رهي سوي نگار
تو به دلدار بگو كار من از كار گذشت
شب نخفتم به اميدي كه رسد صبح وصال
سحرم باز شد و آن بت عيار گذشت
به تماشا بخرام و شبح يار ببين
كه چه آهسته از آن گوشه ديوار گذشت
بنما رخ به /فري/ كه زند بوسه به آن
چونكه رسوايي اش از عالم اسرار گذشت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت
10:20 PM  توسط xx
|
غروبا كه ميشه روشن چراغا ، ميان از مدرسه خونه كلاغا ، ياد حرفاي اون روزت مي افتم كه تا گفتي به جون و دل شنفتم.
عجب غافل بودم من ، اسير دل بودم من ، اسير دل نبودم اگر عاقل بودم من .
يادت مياد به من گفتي چي كار كن؟ گفتي از مدرسه امروز فرار كن ، فرار كردم من اون روز زنگ آخر
نرفتم مدرسه تا سال ديگر .
عجب غافل بودم من، اسير دل بودم من، اسير دل نبودم اگر عاقل بودم من .
غروبه برميگردن باز كلاغا ، به يادم باز مياد اون كوچه باغ ها .
هنوز تو اون كوچه ، رو اون عقاقي ، دلي كه كنده بوديم مونده باقي .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت
10:19 PM  توسط xx
|
من منگلم چون كه هيچي واسم مهم نيست و دوست پسرمن مردش و واسم مهم نيست و من درسامو افتادم و اصلا مهم نيست و هيچي توي دنيا اصلا واسم مهم نيست خوب ،دوست پسر قبلي من واسه من رفته با يه غريبه تو خونه كار بد كرده ولي اصلا مشكلي نيست چون كه اصلا اون پسر خوشگلي نيست . يكي به من بگه چرا خل شدم امشب ؛ بيان جلو اونايي كه خوش دارن يك شب ؛ بخورن تا خرخره پر شن ؛ كي ميتونه من و تو رو شاد كنه؟ دود دود ! چونكه فقط دوده كه ما رو ميبره اون دور؛ رشته ي تحصيلي من هوا فضاست واسه همينه كه من هميشه شبا فضام . اونا دارن به من ميگن ديوونه شدم بايد بگم كه خودشون ديوونه شدن اصلا ديوونه شدم ميدوني كه ديوونه ها خوشن واسه همينه كه ميخوام مث ديوونه ها خل شم دوست پسر بنده ميگه بيا امسال يه حالي بده تو برو تيمارستان تا كه همه دكترا بيان به تو قرص بدن حالا به من بگو كه اون دكترا خوشگلن ؟؟؟بي خيال
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت
8:34 PM  توسط xx
|
http://art-of-music.tumblr.com/
http://www.farda.org/music/wahid_jandad/jandad_01.htm
http://www.iransong.com/album/2806.htm
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت
4:50 PM  توسط xx
|
با من امشب چيزي از رفتن نگو
نه نگو، از اين سفر با من نگو
من به پايان مي رسم از كوچ تو
با من از آغاز اين مردن نگو
كاش ميشد لحظه ها را پس گرفت
كاش ميشد از تو بود و با تو بود
ماش مي شد در تو گم شد از همه
كاش ميشد تا هميشه با تو بود
كاش فردا را كسي پنهان كند
لحظه را در لحظه سرگردان كند
كاش ساعت را بميراند به خواب
ماه را بر شاخه آويزان كند
ميروي تا قصه را غمنامه تدفين گل
ميروي تا واژه را باران خاكستر كني
ثانيه تا ثانيه پلوارهي ويران شدن
ميروي تا بخشي از جان مرا پرپركني
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت
4:48 PM  توسط xx
|
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم گرچه در خود شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:54 PM  توسط xx
|
انتظار چه داری از من مهربان
وقتی سکوت می کنی
عمری است سنگینی احساس را به دوش کشیده ایم
قامت خم کرده ایم بی آنکه بدانیم
شکسته ایم بی آنکه بفهمیم
ازهم دور شده ایم بی آنکه بخواهیم
مرده ایم
پوسیده ایم
تمام شده ایم
وتو همچنان سکوت می کنی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:51 PM  توسط xx
|
امروز عجیب هوای دلم گرفته است
انتظار معجزه می کشم
از عبور حادثه ها
معجزه ای شبیه تو
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:50 PM  توسط xx
|
به حریم خلوت خود شبی ؛ چه شود نهفته بخوانیم
به کنار
من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگرچه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:49 PM  توسط xx
|
محتاج شده ام به آغوشت برای ویران شدن
بسان خورشید که محتاج شد به آغوش آسمان
وباران به آغوش زمین
.
خوشا به حال خداوند
وقتی چشمانت را آفرید به چنین ظرافتی
بکرترین جا برای آرمیدن در ساحلش
و رقصیدن میان مردمانش
خوشا به حالش
خوشا به حال خداوند
وقتی گلت را در دست گرفت و دمید از نفسش
خوشا به حالش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:47 PM  توسط xx
|
چه می کنی وقتی حس گناه تمام وجودت را فرا می گیرد و متولد می شود در ذهنت عبور یک حادثه ؟چه می کنی وقتی محتاج می شوی به حضورش ، به یک نگاهش ، یک تبسم
....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت
2:40 PM  توسط xx
|